لبخند دوستی
کاش این اشک ها انقدر مغرورانه در حصار چشمانم پنهان نمی شد، به آنچه که می خواستم نزدیک شوم نزدیک شدم و آز آنچه نمی خواستم دور شوم دور ......نمی دانم از این پایان خوش حال باشم یا ناراحت.....!
اگه دستم به جدایی برسهاونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تمومه ادم ها
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به اسمون
با ستاره ها قیامت میکنم
نمی ذ ارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت میکنم
وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
حرفهای نگفتنی را میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دوتا
خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدم ها
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست
این لحظه های ناب
در لحظه های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ
از تو شنودنی ست
این سر نه مست باده
این سر که مست مست دو چشم سیاه توست
اینک به خاک پای تو می سایم
کاین سر به خاک پای تو با شوق سودنی ست
تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی ست
من پاکباز
عاشقم از عاشقان تو
با مرگ آزمای
با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنی ست
این تیره روزگار
در پرده غبار دلم را فروگرفت
تنها به خنده
یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست
در روزگار هر که ندزدید مفت باخت
من نیز می ربایم
اما چه ؟
بوسه بوسه از آن لب ربودنی ست
تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
این شعر ماندنی
این شور بودنی
این لحظه های پرشور
این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست
"حمید مصدق"
پ ن:خیلی وقت بود این جا نیومده بودم کلی گرد و خاک گرفته بود انقدر سرم شلوغ بود که 2 ما بعد عید تصمیم گرفتم خونه تکونی کنم چه قدر دلم واسه اینجا واسه همه ی دوستام تنگ شده بود .....!تازه فهمیدم چه قدر این جا رو دوست دارم
خلاصه اگه بهتون سر نمی زنم دل گیر نشید وقت سر خاروندن هم ندارم جه برسه به اینترنت اومدن!!!!

کاش بعضی روزها رو می تونستم از تو تقویم حذف کنم یه روزی مثل امروز....!
خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!
لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.
در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.
خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.
آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...
خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است
شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک کردن
خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است
شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...
و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر
چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد. لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.
خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...
خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.
خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.
عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.
لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.
مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.
لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.
خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.
لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.
خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.
لیلی! زندگی کن
اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟
چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت.
این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......
پ ن :دوستان عزیز به خاطر دوست عزیزم سارا (که رگ غیرتش بالا زده)این متن مال عرفان نظر آهاریه...!
برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشين، خوش نشسته اي بر بام.
پاکي آوردي - اي اميد سپيد! -
همه آلوده گي ست اين ايام.
راه شومي ست مي زند مطرب
تلخ واري ست مي چکد در جام
اشک واري ست مي کُشد لب خند
ننگ واري ست مي تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پيرار،
نقش هم رنگ مي زند رسام.
مرغ شادي به دام گاه آمد
به زماني که برگسيخته دام!
ره به هموارْجاي دشت افتاد
اي دريغا که بر نيايد گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب مي کند پيغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ايم از کام...
خام سوزيم، الغرض، بدرود!
تو فرود آي، برف تازه، سلام!
"احمد شاملو"
ای اولین برف زمستانی دوستت دارم!
![]()



اولین بار است که آرزو اشک های کسی را دارم دلم میخواهد انقدر گریه کند تا من راضی شوم حتی اگر من هم راضی شدم باز هم گریه کند اولین بار است که می خواهم از درد ها و رنج هایش فریاد بزند و من هم صدا با او شادی هایم را فریاد کنم همیشه وقتی اشک می ریخت حتی اگر خوش حال بودم با او هم درد می شدم با او اشک می ریختم اگر فریاد می زد تمام تنم می لرزید گاهی هم ازش می ترسیدم آرزو داشتم که خاموشی ها فریادش را در برگیرد می دانم تو هم خسته ای می دانم پر از گلایه ای شاید هم مرده ای و من در خیال گذشته غوطه ورم که تو اسطوره ی زندگی برایم بودی ....!تو هم از این تکرار ها خسته شدی شاید هم این شهر این آدم ها این ها که نام آدم نهادن بر آنها دروغی بزرگ است شاید هم مثل آنها شدی سخت گیر....خشن.....بی رحم....بخیل....!نه ...نه.....تو مثل آن ها نباش تو سخاوت به خرج بده می دانم اسمش را نمی توانم سخاوت بگذارم...!می بینی من هم انقدر بی رحم شدم که اشک های تو برایم آرزوست ....
آسمان شهر من با تو ام با توام که انقدر بخیل شدی ببار اشک بریز فریاد بزن حتی اگر از سر سخاوت نباشد حتی اگر پر از درد باشد این آدم ها سال هاست که با همه حتی خودشان قهرند دیگر به خودشان هم اعتماد ندارند حتی از تنهایی با خود می ترسند تا مبادا در این تنهایی خنجر نامردی علیه خود به کمر بندند این ها از خودشان هم فاصله گرفتند سرهایشان را به اطراف می چرخانند دریغ که همدیگر را نمی بینند چه برسد به تو که آن بالایی حتی زیر پایشان را هم نمی نگرند که می دانم زمین و خاک ها هم از آنها دلگیرند آسمان زنده بمان...بمان و بفهمان که تو هم وجود داری....بمان و ببار....که درزهای امید کم کم در دلم کمرنگ می شود نگذار دلم تاریک خانه ی نا امیدی شود....!
دوست دارم سرم را بالا بگیرم و اشک های تو را رو گونه هایم حس کنم این اولین بار است که اشک های دیگری گونه های مرا هم خیس می کند....!
"نعیمه"
پ ن:خسته شدم از این همه بی بارونی.....!
به خاطر فاصله ها تقدیر را سرزنش کردم و دستانم را از دستان سرد و بی احساس تقدیر بیرون کشیدم دوباره به راه افتادم تا شاید فاصله ها را باز به اندازه ی یک نگاه کنم تقدیر خط قرمزی برایم کشید و سعی کرد مرا منصرف کند اما مصمم تر از آن بودم که تقدیر جلو دار من باشد به راه افتادم یادآوری نگاه های تو بود که به من دل گرمی داد تا قدم در راه بردارم این بار چشمانم به خوبی باز بود رسیدم به تو که آن طرف خطی قرمز ایستاده بودی نگاهت کردم اما نگاهت برایم غریبه بود و به فاصله هزاران نگاه دورتر صدایت زدم گفتم که تقدیر ما را فریب داده اما تو گفتی که این خط قرمز توست و این ور تر نمی آیی فریاد زدم که این خط ها ساخته ی ذهن منو توست ولی تو چشمانت را بسته بودی نه نگاه مرا می دیدی نه نگاهت را می دیدم کنار جاده نشستم نگاه غریبه ات را بر گرفتی و دست در دستان تقدیر به راه افتادی و این من بودم که دانستم که نه تویی وجود داشتی نه من همه یک خیال بودیم خط های قرمز ساخته ی ذهن منو تو نبود ما ساخته ی ذهن یکدیگر بودیم .
"نعیمه"
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی...
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند...
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد...
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد...
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی... برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود... خرج میکنی! یک چقدر زیبایی... یک با من میمانی....؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند...
غریب است دوست داشتن...
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند...
"دکتر شریعتی"
پ ن(کاملا بدون ربط):وااااای کاش یه بارونی بیاد اصلا انگار نه انگار آخرای پاییزه.....!
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی كه بچه بودم هر شب دعا میكردم كه خدا یك دوچرخه به من بدهد.. بعد فهمیدم كه اینطوری فایده ندارد. پس یك دوچرخه دزدیدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش ...هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ؟
"دکتر شریعتی"
پ ن : تا یک زمانی فکر میکردم اینجا بهتر از همه جاست ولی حالا میفهمم همه جا بهتر از اینجاست به نظر من آینده اونجاست حداقلش اینه که آرامش داری مگه من چند سال میخوام زندگی کنم......!اونجا اگه فرهنگشان متفاوت است در عوض انسانیت دارند در اینجا چی؟؟؟!!!در این مقوله سکوت بهتر است......!
پ ن ۲: دوستان عزیز عید همگی مبارک باشه
وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تور ا خواهد شست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست.....!
" حمیدمصدق"

مرد سالاری چرا ؟
در زمانهای گذشته به دلیل شرایط فرهنگی حاکم برجامعه مردان بودن که با محیط بیرون از خانه ارتباط داشتند ، مردان وظیفه نان آوری ، خرید ، رفع مشکلات بیرون از خانه را به عهده داشتند ، در اکثر موارد این مردان بودند که رنگ لباس و نوع پوشش همسر خود را تعیین می کردند و زنان این کار را اوج لطف و مرحمت مرد در حق خود می دانستند ، اما زن چه میکرد
زنان وظیفه زادوولد را در درجه اول به عهده داشتند عروس هر خانواده باید به محض ورود صاحب فرزندی میشد که البته اگر پسر بود نور علا نور بود
وظیفه نگهدار از سایر اعضای خانواده شوهر ، فرزندان و حفظ شرایط استیبل جهت آرامش آقای خانواده به عهده زن بود ، من خودم از خیلی مادربزرگها شنیدم تا پدر خانواده سر سفره نمی نشست بقیه اعضای خانواده حتی بچه های کوچک اجازه خوردن غذا را نداشتند ، وقتی پدر از سر سفره بلند می شد باید همه دست از غذا می کشیدند ، بهترین قسمت غذا برای مرد بود و مرد در بهترین ظرفها غذا را سرو می کرد . گاهی وقتها هم زن و بچه اجازه نداشتند سر سفره ای که آقا می نشیند حضور داشته باشند ، البته دختران در خانه پدر به همین ترتیب بزرگ میشدند واین یک رسم باید وشاید بود .
اماچرا ؟
زنان مرد را ولی نعمت خود می دانستند ، چون او نان آور بود و در واقع از این دیدگاه زن و بچه بدون مرد خانه ارزشی نداشتند وبقیه ماجرا....
اما حالا چی ؟
به مرور با گسترش فرهنگ و تمدن و ورود فرهنگ اروپایی به ایران زنان هم توانستند وارد جامعه شده ، درس بخوانند و خلاصه زنان هم آمدند.
اما این آمدن و این تحولات همراه با تحولات عمیق فرهنگی نیود و ظاهر و نمای ساختمان تغییر کرد ولی پی ساختمان هنوز مردانه بود. زنان امروز درس می خوانند ، کار می کنند ، نان آور خانواده هستند ، می پزند و می شوید ، می زایند و بزرگ می کنند ولی مردها هنوز همان مردان قدیمند .
هنوز هم جامعه می خواهد مرد را جنس اول بداند ، هنوز هم زن بدون اجازه شوهر حق رنگ کردن موهایش را هم ندارد و هنوز ....
بعضی ها می گوید مردان امروز زن ذلیل هستند ، نظر شما چیست ؟
آیا به پاسخ این همه از خود گذشتگی زنان دادن بعضی اجازه ها به آنها زن ذلیلی است . خانم خانه باید اول صبح بچه را برای مدرسه آماده کند والبته اقا را هم برای سر کار رفتن ، بچه را روانه مدرسه کند ، اگر شاغل است سر کار برود و اگر خانه دار خرید خاتنه ، آشپزی و بقیه کارها با اوست حالا آقا سر کیسه را شل کرده و ماشین برای خانم خریده تا بتواند سرویسدهی خانه را در اسرع وقت انجام دهد ، که البته در اکثر مواردی که من سراغ دارم قسمت اعظم هزینه خرید ماشین با خانم است . حالا شما بگویید اینکه آقا می خواهد سرویس خدمات منزل به روز باشد زن ذلیلی است.
البته این را بگویم که بعضی از خانمها هم شورش را در می آورند و حسابی حال اقا را می گیرند واقعا لازم است آن همه شور و این همه بی نمک؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به نظر شما با توجه به موقعیت کنونی جامعه لازم نیست که راجع به وضعیت حقوقی زنان در جامعه تجدید نظر جدی شود ؟
آیا تساوی بین حقوق زنان و مردان کاملا برقرار شده است؟!

اومدم که بعد از ۲ هفته بنویسم ولی هرچی فکر میکنم نمیدونم چی بنویسم اگه از خودم بخوام بگم همه چی ok و خوش میگذره............!![]()
چند وقته حس و حال نوشتن دیگه ندارم یعنی به عبارتی وقتشو ندارم ولی سعی میکنم هرچه زودتر یه پست خوب بذارم......
دوستدار همتون "نعیمه"
از دماغ من سرگشته خيال دهنت
هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان
وقتی هوا خیس می شود
دلم بهانه ی تو را می گیرد
و گونه هایم ؛
بوی خاک باران زده می دهند ...
پنجره را باز می کنم ، نفسم می گیرد !
...
نفسم می گیرد ... !
درست مثل همان لحظه که چشمان تو در چشمان من ماند
همان لحظه که منتظر ماندی تا چیزی بگویم ...
امّا ...
تو دیگر منتظر نماندی ...
منتظر نماندی تا دوباره نامت را نفس بکشم
و بگویم ...
بگویم که بی تو
دیگر نفسم
برای همیشه می گیرد !

هر از چندگاهی آدم ها به خلوت نیاز دارند برای رسیدن به آرامش و فکر کردن به اهداف و آیندشون البته خیلی ها از این تنهایی سو استفاده و دائم منفی فکر می کنند من تنهایی رو بعضی وقت ها دوست دارم چون در اون فرصت فکر کردن به آرزوهام رو پیدا میکنم .......!حالا هم از اون وقت هاست که به تنهایی احتیاج دارم دوست دارم برم کنار دریا یا توی جنگل و زیر پرتو های نور خورشید فقط فکر کنم به هر آنچه دوست دارم هر آنچه که سرشار از امیدواری است(البته من کلا آدم امیدواری هستم چه وسط جنگل و تنهایی چه وسط شهر و شلوغی......!)
یه شعر میخوام بذارم که چند وقت پیش جایی خوندم.....
بنویس
بنویس و هراس مدار
از آنکه غلط می افتد
بنویس
وپاک کن
همچون خدا که هزاران سال است
می نویسد و پاک می کند
و ما هنوز زنده ایم
در انتظار پاک شدن
وبرخود می لرزیم......
به در سلول که رسید هنوز شمارش پول ها تمام نشده بود یکی از هم سلولی هایش نشته بود روی تختش و دود سیگارش را حلقه ای می داد هوا.....
-به به پولدار شدید سهراب خان!
مرد سرش را بالا گرفت و لبخند زد.
-دخترم آمده بود ملاقات.داده دستم خالی نباشه.
و دوباره اسکناس ها را ورق زد و شمرد.هم سلولی روی تختش تکان خورد
-دخترت چی کارس؟
شمارش اسکناس ها از دست مرد در رفت.سرش را بالا گرفت و هم سلولی را نگاه کرد.
-هیچ نپرسیدی از دخترت که این پول هارو از کجا میاره؟!
مرد یک قدم عقب رفت و تکیه داد به میله های سلول.پول ها از دستش رها شدند و پر زدند روی زمین و خودش هم آرام سر خورد و نشست وسط پول های پخش شده روی زمین!!!
"یوسف مهدوی"
پ ن ۱:این داستان رو در همشهری داستان جلد چهارمش خوندم اولش که خوندم مثل داستان های دیگه فقط برام جلوه داستانی داشت ولی وقتی یکم فکر کردم دیدم بعضی حقیقت ها حتی اگه داستان هم بشن و برای مردم غیر واقعی جلوه کنن چقدر میتونن تلخ باشن چقدر واقعیت های تلخ توی جامعه ما وجود داره که ما حتی یک اپسیلون هم ازشون خبر نداریم لابد همه میگیم ما خودمون انقدر بدبختی داریم که فرصت نداریم به بدبختی دیگران فکر کنیم ولی اگه حتی چند دقیقه هم فکر کنیم حداقل اگر هم کاری نتونیم برای کسی انجام بدیم تنها نکته ی مثبتش اینه که خودمون رو بتونیم خوشبخت ببینیم و مقابله با مشکلات (البته اونایی که ما خودمون اسمش رو مجازا میذاریم مشکل)کمی برامون راحت تر بشه و از همه مهم تر یه ذره شکر گزار باشیم ......!![]()
فقر همه جا سر میکشد .......
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......
فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....
فقر ، همه جا سر میکشد ........
فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست ..
قفر ، روز را "بی اندیشه" سر کردن است.....
"دکتر علی شریعتی"
پ ن۲:امروز یکی از دوستام این متن رو خوند مثل همه ی نوشته هاشون خیلی زیبا بود حتی از زیبا هم فراتر هم از نظر نثر و قلم و هم محتوا محتواش که جای گفتن نداره انقدر غنیه.....!
پ ن۲:"روحش شاد"
هر لحظه از خودم تنها تر می شوم تهی می شوم از مملوها فرار می کنم از همه چیز حتی خودم و تنهایی تنها واژه ای است که تنهایم نگذاشت.....!
روزمرگی واژه زیبایی است برای توصیف لحظات تکراری من
می خندم اما خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
حالا می فهمم نه کسی مرا می فهمد و نه من کسی را چه خوب است این حس ۲ طرفه بین من و اطرافیانم...
....................................!
پ ن :این قسمتی از دفتر خاطرات خودم بود که دوباره خوندنش یک حس بخصوصی به من می داد.......
بعد از مدتي کشف کردم که موجودي عجيب در اين جعبه جادويي زندگي مي کند که همه چيز را مي داند . اسم اين موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ مي داد. ساعت درست را مي دانست و شماره تلفن هر کسي را به سرعت پيدا ميکرد.
بار اولي که با اين موجود عجيب رابطه بر قرار کردم روزي بود که مادرم به ديدن همسايه مان رفته بود . رفته بودم در زير زمين و با وسايل نجاري پدرم بازي ميکردم که با چکش کوبيدم روي انگشتم.
دستم خيلي درد گرفته بود ولي انگار گريه کردن فايده نداشت چون کسي در خانه نبود که دلداريم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همين طور که ميمکيدمش دور خانه راه مي رفتم . تا اينکه به راه پله رسيدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوري رفتم و يک چهار پايه آوردم و رفتم رويش ايستادم.
تلفن را برداشتم و در دهني تلفن که روي جعبه بالاي سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ.
صداي وصل شدن آمد و بعد صدايي واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.
انگشتم درد گرفته .... حالا يکي بود که حرف هايم را بشنود ، اشکهايم سرازير شد.
پرسيد مامانت خانه نيست؟
گفتم که هيچکس خانه نيست.
پرسيد خونريزي داري؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبيدم روي انگشتم و حالا خيلي درد دارم.
پرسيد : دستت به جا يخي ميرسد؟
گفتم که مي توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو يک تکه يخ بردار و روي انگشتت نگه دار.
يک روز ديگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدايي که ديگر برايم غريبه نبود گفت : اطلاعات.
پرسيدم تعمير را چطور مي نويسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن براي همه سوالهايم با اطلاعات لطفآ تماس ميگرفتم.
سوالهاي جغرافي ام را از او مي پرسيدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.
سوالهاي رياضي و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که بايد به قناريم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزي که قناري ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگيزش را برايش تعريف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهايي را زد که عمومآ بزرگترها براي دلداري از بچه ها مي گويند . ولي من راضي نشدم.
پرسيدم : چرا پرنده هاي زيبا که خيلي هم قشنگ آواز مي خوانند و خانه ها را پر از شادي ميکنند عاقبتشان اينست که به يک مشت پر در گوشه قفس تبديل ميشوند؟
فکر ميکنم عمق درد و احساس مرا فهميد ، چون که گفت : عزيزم ، هميشه به خاطر داشته باش که دنياي ديگري هم هست که مي شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتي که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتيم ... دلم خيلي براي دوستم تنگ شد
اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبي قديمي بر روي ديوار بود و من حتي به فکرم هم نميرسيد که تلفن زيباي خانه جديدمان را امتحان کنم.
وقتي بزرگتر و بزرگتر مي شدم ، خاطرات بچگيم را هميشه دوره ميکردم . در لحظاتي از عمرم که با شک و دودلي و هراس درگير مي شدم ، يادم مي آمد که در بچگي چقدر احساس امنيت مي کردم.
احساس مي کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نيرويش را صرف يک دختر بچه ميکرد
سالها بعد وقتي شهرم را براي رفتن به دانشگاه ترک ميکردم ، هواپيمايمان در وسط راه جايي نزديک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفآ !
صداي واضح و آرامي که به خوبي ميشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم مي شود بگوييد تعمير را چگونه مي نويسند؟
سکوتي طولاني حاکم شد و بعد صداي آرامش را شنيدم که مي گفت : فکر مي کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خنديدم و گفتم : پس خودت هستي، مي داني آن روزها چقدر برايم مهم بودي؟
گفت : تو هم ميداني تماسهايت چقدر برايم مهم بود؟ هيچوقت بچه اي نداشتم و هميشه منتظر تماسهايت بودم.
به او گفتم که در اين مدت چقدر به فکرش بودم . پرسيدم آيا مي توانم هر بار که به اينجا مي آيم با او تماس بگيرم.
گفت : لطفآ اين کار را بکن ، بگو مي خواهم با ماري صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
يک صداي نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات.
گفتم که مي خواهم با ماري صحبت کنم.
پرسيد : دوستش هستيد؟
گفتم : بله يک دوست بسيار قديمي
گفت : متاسفم ، ماري مدتي نيمه وقت کار مي کرد چون سخت بيمار بود و متاسفانه يک ماه پيش درگذشت.
قبل از اينکه بتوانم حرفي بزنم گفت : صبر کنيد ، ماري براي شما پيغامي گذاشته ، يادداشتش کرد که اگر شما زنگ زديد برايتان بخوانم ، بگذاريد بخوانمش.
صداي خش خش کاغذي آمد و بعد صداي نا آشنا خواند :
به او بگو که دنياي ديگري هم هست که مي شود در آن آواز خواند ....

پ.ن۱:این داستان رو که خوندم غرق در کودکی هایم شدم.....!چقدر دلم میخواست دوران طفولیت تمام نمی شد.....!
پ.ن۲:البته این طفل خیلی امروزیه ....!
چگونه شروع شد و چگونه پایان یافت!!!!!چه دیر شروع شد و چه زود تمام!!!!انگار همین دیروز بود!پا گذاشتم به جایی که از اونجا به بعد سرنوشتم جدی تر رقم میخورد!ترس.....اضطراب....دلهره....غریبگی....تازگی و هزاران احساس غیر قابل وصف!!گاه آشنا و گاه غریبه ....!صدایی شنیدم که آشنا بود اما تازگی خاصی داشت...."باید"به اجبار اما به اختیار خودم مینشستم!!!!!و فقط گوش میدادم تا حرف های جدید جایگزین حرف های قدیمی شود!اماجایگزینی برای نوای دلنشین حرف های قدیم و خاطرات گذشته وجود نداشت تنها حرف های جدید بود که خود به خاطره ها می پیوست و برای آنها هم جایگزینی نبود! و امروز همان فردای دیروز است که دلهره اش لحظه به لحظه در وجود دیروزم حس می شد و وجود امروزم سرشار از دلهره ی فردا!یعنی انقدر زود!صدایشان هنوز در گوشم هست!صدای گریه ....خنده.....فریاد های عصبی از سر مسئولیت!این ها تنها گوشه ای از خاطرات گاه تلخ و گاه شیرین من است!خاطراتی که وجودم لحظه لحظه از آن پر می شود!تمام شد همه با گذشت یک سال به پایان رسید!فقط یک سال....!و من باید پا به عرصه ی دیگری از زندگیم بگذارم !عرصه سخت تر اما شیرین تر در کنار افرادی که حالا بخشی از زندگی من شده اند و به نوعی به آنها وابسته ام !ساختمان دبیرستان/طبقه اول/اولین در سمت راست/کلاس 2 تجربی/!!!!کلاس خاطره ها کلاس بچه هایی که همیشه سعی داشتند اتحاد داشته باشند کلاس دوستی ها گرچه بهترین دوستان من در طبقه دوم همین ساختمان در دومین کلاس از سمت چپ بودند! فقط کلاس دوست داشتنیمان برایم خاطره نبود بلکه قهر ها آشتی ها خنده ها گریه های بهترین دوستانم چه تلخ و چه شیرین نشان از لحظات با هم بودن برایم داشت و چه ساده پیوند به ظاهر ناگسستنی ما شکست و نه تنها این پیوند که دل های سرشار از دوستیمان نیز شکست و نه برای حفظ حرمت این تکه ها نیم نگاهی را از یکدیگر دریغ می کنیم و چشم ها ی من حداقل چشم های من با آن نگاه های به ظاهر دوستانه و صمیمی خو گرفته بود !به یاد اولین نگاه که چه دور و چه نزدیک بود!و چه زود فاصله ها از بین رفت و نزدیک تر شد و حالا .....چه بد فاصله ها ی دور نزدیک می شود ! کنار هم بودیم اما دور از هم و حالا فقط دور از هم نه کنار هم !حالا وقتی نگاهمان در یک لحظه تلاقی میکند نه رنگو بوی دوستی دارد نه آشنایی جز غریبگی سال ها دوری هیچ چیز در نگاهمان موج نمی زند !و من تنها به این جمله می اندیشم که"چه زود دیر میشود"!!!!
| Design By : nightSelect.com |


